اخبار مدرسه

من، تو، او؛ ما، شما، کهریزک

تاریخ انتشار : 1397/3/9

ماجرای دختران جوانی که به آسایشگاه سالمندان رفتند و مردی که بالاخره آنجا را ترک کرد.

* ماجرای دختران جوانی که به آسایشگاه سالمندان رفتند و مردی که بالاخره آنجا را ترک کرد.
 

خودکار را بین انگشتانم می­چرخانم و به دستهایم نگاه می کنم، زمانی که چهل ساله شده باشند. زمانی که پوستشان نازک شده و رگ­های آبی و لکه­ های قهوه­ای ظاهرشان را تغییر داده است. وقتی دستانشان را در دستهایم می فشردم؛ در برخی لرزش، در چندتایی ترس و نا امیدی و در عده­ای مرگ را احساس می کردم. کدام‌ یک چهل سال پیش، روزگاری چنین عجیب را برای امروزشان تصور می کردند؟ ترسِ رویارویی با پاسخ این سؤال را با حرکت تندتر خودکار پس می­زنم. برای نگارش گزارشی درباره­ی آنچه در بازدید از آسایشگاه سالمندان کهریزک دیده­ام بیش از هر چیز دیگری، شجاعت لازم است. می­شود دور ایستاد، صورت را زیر ماسک پنهان کرد و با چشمان خیس از اتاقی به اتاق دیگر رفت؛ اما زمان، برعکس انسان، تفاوتی میان ما قائل نیست. این نوشته شاید داستان چهل سال دیگر هر یک از ما باشد.

آخرین اردوی 19 نوجوان در کهریزک

باران بهاری روی شیشه ها می ریزد و من تا «کهریزک» به عنوان گزارشم فکر می کنم. ده­ها کلمه از ذهنم عبور می­کند و باز نمی‌گردد. «کهریزک» با از دست دادن عجین شده است. از دست دادن فرزند، مادر، پدر، خواهر، زیبایی، جوانی، عشق، خانه! در طول مسیر «آسایشگاه کهریزک»، از دانش آموزان دبیرستان دخترانه علامه طباطبایی-واحد پاسداران خواسته می­شود تا سالن غذاخوری و فضاهایی که اجازه می­یابند را با نصب پوستر، بادکنک و ریسه رنگی تزئین کنند؛ با پرستارها هماهنگ باشند و به سالمندانی که دیابت دارند شکلات کمتری بدهند. برای این کار عذرهای مختلف بیاورند و نگذارند دلخور شوند. با آن­ها گفت‌وگو کنند و آرامششان را برهم نزنند. تابلوی «قلعه ده چمن» و «آسایشگاه سالمندان کهریزک» که از شیشه عرق کرده­ اتوبوس پدیدار می شود یعنی رسیده ایم. از نگهبانی می­گذریم. مرد حدوداً چهل‌ساله‌ای را می­بینم که روی ویلچر نشسته و دست­هایش را به‌سختی در هوا تکان می­دهد، پرستار با او حرف می­زند و ویلچرش را راه می­برد.

بنیانگذاران آسایشگاهی که جهانی شد

سمت راست محوطه­ی ورودی «آسایشگاه کهریزک» روی سنگ تیره­ی بزرگی که به حالت ایستاده قرار داده شده چند خط شعر می­بینم با مطلع «یا علی گفتیم و عشق آغاز شد». در قسمت پائینی سنگ نیز این سه جمله حک شده است: «اینجا گذرگاه عشق است. میعادگاه ملاقات انسان با خدا. اینجا آسایشگاه کهریزک است.» و در انتها نام بنیان‌گذار موسسه، زنده‌یاد دکتر محمدرضا حکیم زاده و تاریخ 1351 به چشم می‌خورد. لحظه­ای ذهنم درگیر کلمه­ی بنیان‌گذار می­شود که روی تخته سنگ به غلط «بنیانگزار» حکاکی شده است. در مرکز محوطه، مقبره­ی مرمر سیاه دکتر حکیم زاده (1358-1203) قرار دارد و در سمت چپ آن، آرامگاه اشرف قندهاری (1395-1301)، دوست و همکار دکتر حکیم زاده و رئیس پیشین هیئت‌ مدیره آسایشگاه کهریزک. در سمت راست محوطه هم مقبره­ی کوچکی قرار دارد، هم‌سطح زمین. اسم «صمد گلگار» به‌عنوان مهندس معمار مجموعه روی آن حک شده است. وقتی می­شنوم خانم قندهاری بهارزاده، چه نقش بزرگی در توسعه­ی موسسه و احداث بخش بانوان نیکوکار داشته است در دلم آرزو می­کنم دخترانی که همراهشان هستم به نهایت توانایی­های یک بانو بیندیشند و آرزوهای خود را از نو ترسیم کنند.

بیماران ام.اس در کهریزک

آسایشگاه خیریه کهریزک، مرکزی است برای نگهداری، آموزش و توانبخشی معلولین و سالمندان. چهار بخش مجزا مخصوص سالمندان، معلولین، جوانترها و بیماران ام.اس دارد. بر اساس گفته­ی یکی از­ مسئولان روابط عمومی آسایشگاه، مرکز توانبخشی معلولین 24 رشته صنعتی-هنری دارد و مددجویان در رشته­های مختلف گلیم­بافی، سفالگری، معرق، کلاژ و فرشبافی آن مشغول فعالیت هستند. بخش پژوهشی این موسسه یکی از مجهزترین مراکز پژوهشی بیماری ام.اس است. شاید بازدید تمام بخش­های مجموعه یک روز کامل بطلبد و ما به دلیل نبود وقت ناچار باید به بازدید بخش سالمندانی که چندان وابسته به تخت نیستند بسنده کنیم.

دختران جوان در اتاق سالمندان کهریزک

وارد راهروی بلند و نسبتاً تاریکی می­شویم که نور کم­فروغ مهتابی­ها آن­ را دلگیرتر هم کرده است. در دو سوی راهرو، اتاق­هایی با پرده­های سبز و آبی قرار دارد و مادربزرگ­هایی که اکثرشان روی تخت­های فلزی کوچکشان خوابند. تعدادی هم که بیدارند، مبهوت حضور سرزده­ی این تعداد دختر نوجوان در اتاق­هایشان هستند. بانویی که جثه­ی ریزتری دارد دست یکی از دخترها را سفت گرفته و به سینه­اش چسبانده است. تصویری که از صبح در ذهنم تاب می­خورد باز از جلوی چشمانم می­گذرد: دستان چروک خورده­ی خودم در 70 سالگی.

اینجا زندگی در ابعاد یک تخت خلاصه می شود

کیمیا، مغلوب حالات بهت­زده و منقلب حاضران اتاق نمی­شود. بغضش را قورت می­دهد و بی اتلاف وقت، سازش را از کیف مخصوصش بیرون می­کشد. طنین حلقه­های دف اتاق را پر می­کند. همکلاسی­هایش بیکار نمی­مانند. ترانه ای را همخوانی می­کنند. لبخندهای جاری بر لبان برخی سالمندان طعم تلخی دارد.  چند نفر از دختران نوجوان با عجله از اتاق بیرون می­زنند تا بار غم نشسته بر دل شان را با اشک سبک کنند. کیمیا آخر از همه، با شانه­های آویزان بیرون می­آید. یکی از سالمندان برایش آرزو کرده در دانشگاه قبول شود و او نتوانسته جلوی ترکیدن بغضش را بگیرد.

در انتهای سالن تابلویی نصب شده است و اسامی حاضرین بخش روی آن نوشته شده. بتول، اکرم، فاطمه، اختر... این سالن، 14 اتاق دارد و 79 تخت. هفتاد و نُه تابلو. مهمان هر تخت با تابلوی بالای سرش معرفی می­شود. روی هر تابلو یک شماره، یک کارت شناسایی همراه عکسی از سالیان دور و مختصری از وضعیت پزشکی او نوشته شده است: دیابت، چربی، فشار خون، شب ادراری... اینجا تمام زندگی­ در ابعاد یک تخت خلاصه می­شود.

بیا شماره لیلا را برایم بگیر!

بخش دیگری از سالن نارون، پنجره­های بزرگتری دارد. غالب پرده­ها و دیوارهای این بخش، صورتی رنگ است. چند بانوی سالمند به ردیف، کنار هم روی صندلی­های فلزی نشسته­اند. به ترتیب به تک­تکشان تبریک می­گویم. دست یکی شان شکسته و گچ گرفته شده است. می­پرسم چه شد؟ می­گوید دو ماه پیش زمین خورده است و دیگر خوب نمی­شود، شب­ها از درد خوابش نمی­برد. استخوان­هایم تیر می­کشد. سعی می­کنم خم به ابرو نیاورم و برایش آرزوی سلامتی کنم. صدای دف نوازی کیمیا ما را از هم جدا می­کند. چند نفر از بانوان سالمند با تمام توانشان از صندلی بلند شده­اند تا پایکوبی کنند. سرم را پایین می­اندازم و دست می­زنم. پاهایی که رنج گذر ایام را نمایان می کنند با دمپایی­های پلاستیکی از مقابلم رد می­شوند.

ناگهان، یکی از سالمندان روی شانه­ام می­زند: «قربانت شوم، نور چشمانم، بیا لیلا را برایم بگیر.» موبایل ساده­اش را به سمتم می­گیرد تا شماره لیلا را برایش پیدا کنم. شماره را گرفتم و گوشی را به او برگرداندم، دختر پیرزن اما از دیدن برق چشمان او بی­نصیب ماند.

هر چند دقیقه یک بار صدای زنگی، شبیه زنگ اعلام وقت دارو یا ناهار به گوش می­رسد. سومین زنگ هم خورده است و دانش آموزان کار پذیرایی از سالمندان و تزئین این بخش را تمام کرده اند. بادکنک­های زرد، ریسه­های براق بنفش و نارنجی، پوسترهایی که رویشان نوشته شده است: «سلام بر طلوع صبح فردا»! انرژی تازه­ای زیر پوست مادربزرگ­ها جاری شده و می­خواهند بیشتر بمانیم. یکی که لپ هایش هم گل انداخته، خنده کنان می­گوید: «تمام شد؟ واسه همین یه ذره از خواب ناز بیدارمون کردید؟» همه می­خندیم.

آقایانی با عینک آفتابی و کلاه؛ ساکنان کهریزک!

«نارون» را به سمت «بنفشه»، بخش مراقبت از آقایان سالمند، ترک می­کنیم. هوا کمی گرمتر شده است. آقایانی را می­بینم که در فضای باز، روی نیمکت­ نشسته­اند. عده­ای عینک آفتابی بر چشم زده­اند و برخی کلاه بر سر دارند. چند نفری هم روی ویلچر نشسته­اند و با دیدن ظاهرشان لحظه­ای فراموش می­کنم در آسایشگاه کهریزک قدم می­زنم. چقدر مرد مسن شبیه آن­ها که بیرون از این محیط دیده­ام. صاحبان کارخانه­­های عظیم، مدیر بانک­های بزرگ، رؤسای شرکت­های میلیاردی. حجم عظیمی از چراها به طرفم هجوم می­آورد و با تمام عضلات صورتم سعی می­کنم شگفتی­ام را بپوشانم و عادی باشم.

بخش «بنفشه» زنده­تر است. آبی آسمانی است. کتابخانه دارد. در نیمه­­های راهرو میخکوب دیواری می­شوم که پرتره­ی سالمندان آن بخش و عکس­های دسته جمعی سال­های پیشین، روی آن نصب شده است. غم در «کادر بسته»، تنهایی در «کادر باز» و خطی که با ماژیک سیاه در گوشه سمت چپ بعضی از عکس ها کشیده شده است. بچه که بودم ماژیک سیاه مهم ترین عضو جعبه­ام بود، چون اگر خشک می­شد، نقاشی­هایم بدون دور می­ماند. انگار یک ربان سیاه نامرئی درونم را به هم گره می زند. رویم را برمی­گردانم و با قفسه­های کوچک پلاستیکی روبرو می­شوم. روی هرکدام برچسبی زده شده است: ناپروکسن، اگزاسپام، متورال، ... کاش یکی هم بود تا گوشه­ی این برچسب ها ماژیک سیاه بکشد.

تولد روی تخت شماره 44

صدای سرود «تولدت مبارک» از یکی از اتاق­ها مرا به خود می­آورد. با عجله به سمت صدا می­روم، بچه­ها دور یک تخت جمع شده اند و دو بادکنک را به میله فلزی تخت بسته­اند. امروز تولد صاحب تخت است. شماره 44. روی میز کنار تختش یک فلاسک دارد و چندین جلد کتاب نازک و قطور. یک صفحه روزنامه تا شده زیر بالشش است و بند عینکش را پشت سر انداخته. دانش آموزان یکی از ریسه­های براق آبی را به دور گردنش انداخته­اند و برایش جشن تولدی مختصر گرفته­اند. حافظ را به دست می­گیرد و به مناسبت حضور دخترانی که هم سن نوه­هایش هستند، بر آن تفأل می­زند: «یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور.» غزل را تا انتها می­خواند. صدای پنکه سقفی اتاقش، موسیقی زیر صدای پیرمرد است.

مردی که بالاخره کهریزک را ترک کرد

از ظهر گذشته است. به سمت خروجی می رویم. کمی جلوتر متوجه حضور دو نفر غریبه در میان جمع مان می­شویم. پیرمردی که با دو عصا راه می­رود و زن جوانی که به سختی یک پلاستیک بزرگ مشکی حمل می کند و همراه پیرمرد گام برمی­دارد. یکی از مسئولین مدرسه می­پرسد: «خانم! دارین می­رین خونه؟» پیرمرد به سمت ما برمی­گردد و می­گوید: «برادرزاده­مه. اومده سراغم ببرم خونه. پسرم من را دو ماه پیش اینجا گذاشته. حالا دارم می رم خونه.»

روبروی در خروج منتظر اتوبوس نشسته­ایم. آرام و در سکوت به یک گوشه خیره شده ایم و آن چه گذشته است را مرور می­کنیم. حالا دیگر اندک وسایل عمو در پلاستیک مشکی، از نگهبانی رد شده و خودش روی صندلی، کنار راننده در اتومبیل سفید رنگی نشسته است. برادرزاده جوان لبخند زنان ماشین را روشن می­کند و عمو برای همه دست تکان می­دهد.

 

گزارش از سپیده خداکرمی